نقل از بالاترین
اما نه از خزان برگها و رنگ گرفته ی پائیز که از مرگ بسیار غم انگیز و غریب مادرم قلبم می گیرد...
دل مادرم از خزان می گرفت... مادرم عشق رنگ سبز بود...پرده ها...رنگ دیوار اتاق ها...پیکان دو لوکس پدرم...صندلی ها...میز... اصلا زن و شوهر شده بودند سبز در روزهای سبز زندگی شان....!
روحشان شاد و شاد !
روزنامه ی اطلاعات ۲۶ شهریور .
خاطره لی آنام منیم...
برف ذوب شده و به آب مبدل شد/ عمرش تبدیل به آرزویی شد/ همچو شمعی در دستانم خاموش شد/ مادر خاطره انگیز من/ مادر من ..... مادر من/// گذارش را به کجا انداخت/ خستگی را تحمل کردن نتوانست/ مزارش را خودش انتخاب کرد/ مادر خاطره انگیز من/// لبانش دنیا دنیا میگفت/ اما در زمین و اسمان نگنجید/ چه زود به خاطره تبدیل شد/ مادر خاطره انگیز من/// حرف آخرش را گفت و رفت/ قدمان را خم کرد و رفت/ لباس حسرت را پوشید و رفت/ مادر خاطره انگیز من/ مادر خاطره انگیز من.
نقل از بالاترین
پرسيدم چطور مي توان بهتر زندگي كرد؟
جواب داد : گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير ، با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز.
شك هايت را باور نكن و هيچ گاه به باورهايت شك نكن . زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد كه چطور زندگي كنيد....
مهم اين نيست كه قشنگ باشي ، قشنگ اين است كه مهم باشي ! حتي براي يك نفر.
مهم نيست شير باشي يا آهو ، مهم اين است با تمام توان شروع به دويدن كني . كوچك باش و عاشق .....كه عشق مي داند آئين بزرگ كردنت را...
بگذار عشق خاصيت تو باشد نه رابطه خاص تو با كسي .....موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن .
فرقي نميكند گودال آب كوچكي باشي يا درياي بيكران ....زلال باشي ،آسمان در توست .
" نلسون ماندلا "
کامنتی که امروز ۱۴ خرداد جایی نوشتم ..خواستم اینجا نقل کنم...
......
من به سهم خودم ....
بخاطر وطنم...بخاطر منافع ملی...و هر نگاه انسانی ... اصلا بخاطر خویشتنم...
مهندس موسوی راه کمال طی کرده...تا به این آرامش و باور رسیده ... من او را به سهم کوچک خود می ستایم ...
تفرقه بیانداز و حکومت کن...شیوه شیفتگان قدرت ...و پناه بر خدا.....
...... و از کامنتی که به دلم نشست عینا کپی می زنم..
من ترجیح میدم رئیس جمهورم لکنت داشته باشه، کور باشه، لنگ باشه، کچل باشه،" چیز بگه " ولی دروغگو نباشه...
روزگارتان سبز...
نوروزتان مبارک...
ایام به کامتان...همیشه ها!
از سیاست ...از سی سالی که گذراندیم و آب از آب تکان نخورد...!مردم از باورهایی که زندگی می کردند به سیاست و تزویر معامله کردند...بعد از خواب و مستی بیدار شدند...آثاری از ایمانشان نمانده بود...!
چه روزگار عجیبی شد...!
در صفهای شیر و مرغ ... نان و همین طور که راه می روی مردم محترم می نالند و آهها می کشند ...گرانی ..تبعیض...دزدی...غارت... قصه همیشگی این روزها...و روزهای راه پیمایی مردم در خیابانها می خندند...شاید به خودمان ...مثلا به ریش خودمان!
آقای مشعل هم هفته ی پیش آمد تهران..هری هری می گفت و می خندید...شاید او هم به ریش ما می خندد!
...چند روز پیش عصر دوشنبه ۲۱ بهمن از شبکه ۴ فعال صلح آمریکایی صحبت می کرد...گفت: اگر نخوانیم...اگر آگاهی ...دگر اندیشی نداشته باشیم...حاکمان قدرت مردم را سر انگشتانشان بازی می دهند...و بعد رفت داخل کتاب فروشی...و تی شرتی را د ر کتاب فروشی نشان داد که حرفهای چامسکی رویش چاپ شده بود !
و چقدر با آسودگی و لذت از اگاهی و کتاب وووسیاستمداران...صلح...حرف می زد...اسمش آقای دیوید کاپاسیان بود.
آن سی سال پیش اینجانبه ۱۷ سالم بود...خیلی به صمد بهرنگ توجهم بود...و علاقه...و ماهی سیاه کوچولویش...هنوز انقلاب نیامده بود..من از شعار ها زیاد خوشم نمی امد...دل به دریا زدم که اصلا ماهی سیاه و اسم صمد را ببرم مبان جمعیت..روی مقوایی کتابو چسباندم و روی دیگر شاید اسم صمد...و رفتم داخل جمعیت...و یواشکی بلندش کردم...کمی با این مقوای ۴۰در ۵۰ را رفته بودم که یکدفعه زیر مشت و چادر کشیدن ها ماندم...و البته یکی از اولین مشتها و نفرین ها از سوی والده ی عزیز صادق اهری بود...آن روزگار هیجان...نه پرچمی دستم بود نه شعار ی!
ما از همان روزگار به بازی گرفته شدیم و گاهی از خودمان فریب می خوردیم...!
آن زمان کسی بما حقوق بشر و دموکراسی را معنی نمی کرد...شلم شوربایی شده بود و ....پرولتاریا..امپریالیزم...!
.................................................................................................................................!
تازه کتاب دختر مغول اثر کالین فالکنر را تمام کردم... با کتاب رفته بودم قرن ۱۳ و عصر حاکمیت و وحشی گری های قوبیلای مغول...کتاب از همه چیز خبر می دهد...از ریا و دروغ و جنایت های کشیشان و پاپ تا عشق راستین یک مسیحی به خوتلون...دختر مغول!...بخوانید و در غار روزگاران وحشت عشق را بیابیم!
.......... و نوشتن عشق است! فقط سرتان و چشمتان به درد نیاید!
به نیمه ی شهریور رسیدیم...به اولین سالگرد نبودن غم انگیز مادرم...تب و بی تابی ها و بیقراری هایم خیلی وقت است که چون دریایی وجودم را به بازی گرفته...دلم می خواهد کمی فضای نوشتن را عوض کنم تا دوستان موقع قدم رنجه میل به نشستن پیدا کنند...لطفا تنهایم نگذارید
دوستدارتان
فروردین هم آمد و گذشت ...بی تبریکات و شادباش گفتن...اما دلم برای تک تک وب ها تنگ بوده... گاه بیصدا سری به احوال و خانه تان می زدم و آرام بر می گشتم...احساس می کردم بیشتر از تک تک شما ها حرف برای گفتن و نوشتن دارم ...در حالیکه حرفهایم به دردتان نمی خورد و در روزهای شادی چرا آه به دلتان می نشست...!
و الان ماه اردیبهشت است...ماه طراوت و گل و بارانی اگر ببارد تا بهار زیباتر شود!
مادرم بهاری بود که از خزان و سرما بیزار بود...
چشمانش بهار بود و دستهایش آبادی...
و کسانش باغ و بهارش را به زردی و غارت نشاندند...
درخت ها که سبز می شدند ...مادرم روبروی پنجره ی خانه اش مواظب شاخه های انگور بود که از دیوار خانه سر به آسمان گذاشته یا درون خانه راه باز کرده بودند.. تازگیها درخت آلو هم قد کشیده بود...و گلهای سرخ و اطلسی ها...
مادرم بود و بهار و درختان و گلدان و قیچی و خانه اش...هستی اش را به عنوان مواظبت به هرج و مرج و بیماری تبدیل کردند...و مادر و انسان سالمندی که بیش از هر زمان به اطرافیان و دوستان و خانه ی خویش نیازمند بوده به دیاری دیگر پست ! می کنند.
با چنین تاریخی از آدمها گویی زلزله یی از بی عاطفه گی..نامردی ...ها...خیانت ها...کلک...نیرنگ ها زندگی من را لرزاند ... مادرم غریبانه چشمان بهارش رابست ..اما آنهایی که ماندند ...شبح هایشان بوده ...و نامهای خالی شان..و " دیگر هیچ"
برادرم تمام و کمال هنر بوده و" بهنوش "جنس دیگری از نبوغ و ایمان ...خداشفایشان بخشد ..آمین
و اردیبهشت هم خواهد گذشت ...روزگارتان همیشه سبز باد!
به هر حال مشهد ما حال و هوای خودش را داشت...من هم برای اینکه کمی نشاط و تحرک به محفل خانه بدهم و بهانه یی برای غذا نپختن و لحظاتی دور از آشپزخانه بودن و بعبارتی دینی ...صوابی هم برده باشم...
راستش از شما هم چه پنهان..از بچگی که همسایه ها ی دور و نزدیک نذری به در خانه می آوردند من بسیار دوست داشتم...یادمه یکروز هم خیلی منتظر" یک کاسه آش آخر صفر" بودم... اما گویی آن فامیل محترم اسم ما را خط زده بود و چشم براه آش ماندم....
در چنین روزهای عزا سطل و قابلمه در دست و بدنبال شله مخصوص خراسان بودم...که بار ها از طرف فرزند (این کارها چیه مادر!)محکوم می شوم البته این نوع شله در اذربایجان ما مرسوم نیست و چه بسا اصلا با ذائقه تان جور نباشد...چیزی مثل حلیم و برنگ تیره و کشدار و تند ...امسال در عصر تورم و فقر روزافزونش صحنه هایی دیدم که عطایش را....و نذری را همسایه آورد
