تبليغاتX
اهر و نوستالوژي من
اهر و نوستالوژي من
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
تبریکات اردیبهشت و دلتنگی هایم...
بسی سلام ...و سلام

فروردین هم آمد و گذشت ...بی تبریکات و شادباش گفتن...اما دلم برای تک تک وب ها تنگ بوده... گاه بیصدا سری به احوال و خانه تان می زدم و آرام بر می گشتم...احساس می کردم بیشتر از تک تک شما ها حرف برای گفتن و نوشتن دارم  ...در حالیکه حرفهایم  به دردتان نمی خورد و در روزهای شادی چرا  آه به دلتان می نشست...!

و الان ماه اردیبهشت است...ماه طراوت و گل و بارانی اگر ببارد تا بهار زیباتر شود!

مادرم بهاری بود که از خزان و سرما بیزار بود...

چشمانش بهار بود و دستهایش آبادی...

و کسانش باغ و بهارش را به زردی و غارت نشاندند...

درخت ها که سبز می شدند ...مادرم روبروی پنجره ی خانه اش مواظب شاخه های انگور بود که از دیوار خانه سر به آسمان گذاشته یا درون خانه راه باز کرده بودند.. تازگیها درخت آلو هم قد کشیده بود...و گلهای سرخ و اطلسی ها...

مادرم بود و بهار و درختان و گلدان و قیچی و خانه اش...هستی اش را به عنوان مواظبت  به  هرج و مرج و بیماری تبدیل کردند...و  مادر و انسان سالمندی که بیش از هر زمان به اطرافیان و دوستان و خانه ی خویش نیازمند بوده به دیاری دیگر پست ! می کنند.

با چنین تاریخی از آدمها گویی زلزله یی از بی عاطفه گی..نامردی ...ها...خیانت ها...کلک...نیرنگ ها زندگی من را لرزاند ... مادرم غریبانه  چشمان بهارش رابست ..اما آنهایی که ماندند ...شبح هایشان بوده ...و نامهای خالی شان..و " دیگر هیچ"

برادرم تمام و کمال هنر بوده و" بهنوش "جنس دیگری از نبوغ و ایمان ...خداشفایشان بخشد ..آمین

و اردیبهشت هم خواهد گذشت ...روزگارتان همیشه سبز باد!

+ نوشته شده در 10:54 توسط نسرين.
شنبه هجدهم اسفند 1386
صدای ماندگار و شله ی خراسان...
...عصر روز تعطیلی شنبه است .روزهای گریه و نذری و... هم گذشت...روزهایی که به صدایش خو گرفته بودیم و بویژه جوان مومن و شوریده یی از  کویت به عزای مردم رونق داد....این احساس من است...این سبک و آواز حزین و دلبستگی و شیفتگی صرفا برای باورهایش است و ...مگر مردم ما کم مصیبت دارند ....؟و این جوان به روز می اندیشد ..از اینترنت ..کانال های ماهواره...صحبت کرد...( امام جمعه مشهد چندی پیش  :اینها را پرچم یزید و فساد گفت) ....و او اشکهایش پاکتر از مذهب حاکم بر جامعه ما است....

به هر حال مشهد ما حال و هوای خودش را داشت...من هم برای اینکه کمی نشاط و تحرک به محفل خانه بدهم و بهانه یی برای  غذا نپختن و لحظاتی دور از آشپزخانه بودن و بعبارتی دینی ...صوابی هم برده باشم...

راستش از شما هم چه پنهان..از بچگی که همسایه ها ی دور  و نزدیک نذری به در خانه می آوردند من بسیار دوست داشتم...یادمه یکروز هم خیلی منتظر" یک کاسه آش آخر صفر" بودم... اما گویی آن فامیل محترم اسم ما را خط زده بود و چشم براه آش ماندم....

در چنین روزهای عزا سطل و قابلمه در دست و  بدنبال شله مخصوص خراسان بودم...که  بار ها از طرف فرزند (این کارها چیه مادر!)محکوم می شوم البته این نوع شله در اذربایجان ما مرسوم نیست و چه بسا اصلا با ذائقه تان جور نباشد...چیزی مثل حلیم و برنگ تیره و کشدار و تند ...امسال در عصر تورم و فقر روزافزونش صحنه هایی دیدم که عطایش را....و نذری را همسایه آورد 

+ نوشته شده در 18:29 توسط نسرين.
شنبه بیستم بهمن 1386
عشق نوشتن.... با طعم کودکی ها
چرا....اهری... گوشه های پنهان زندگی  وقتی عریان می شود باور آن چندان هم سخت نیست... آخر  مگر یادت نمی آید چند سالی جلوتر از تو  قدم به این دنیای وارونه ( که  گویا  آنزمان هم چندان وارونه نبوده !!) گذاشته ام...شاید خاله  ام مرا چنین یادش نیاید  .... خلاصه من فرزند کوچک خانه مان بودم ...سوم  دوره ی ابتدایی چنا ن مفلوج شده بودم که بجای سرویس و امداد ...روی دوش ارسلان نامدار اهر پیش دکتر می برند...تا چهار سال که  نمی توانستم لام تا کام حرف بزنم و بلاخره حوصله ی اطرافیانم تمام شده و  و بنا به روایتی صفورا خانوم آش نذری رو  به خورد بنده داده و  بلافاصله واژه ی ننه بر زبان بنده جاری می شود و باز هم البته نارسایی ها  و تپق ها ی کلام ام از عوارض آن دوران باشکوه کودکی  مشهود است....!

 یادمه  یکی از آن روزها  شاید خانوم سعدی    به بهنوش  سفارش می کند که در خانه با من تمرین کلمه و چگونه حرف زدن یا  به اصطلاح امروز  روش گفتگو با من کار کند... تا دختر بچه ی ساکت و انزوا طلب را جنب و جوشی پیدا کند... و یادمه  یکروز بهنوش که سعی می کرد من را به حرف بیاورد ...و کلامی  یادم دهد....  بهنوش خیلی حرف زد و از سخن ها وافعال و به شوخی چیز هایی هم  پراند  ... امامن در تعجب بودم که گفته ها و بیان  بهنوش را که بلد هستم  چرا گفتنم نمی آید؟و شاید بقول حالا مشکل آی کیو داشتم ...یا کند ذهن...یا درد دیگری...نمیدانم

... اما  باور دارم  که آن روزگار کوچکی اگر سکوت نمی کردم ..  در آتی واژه ها و سخن ...و  حرفهایم نمی توانستد بخندند یا گریه کنند و...یا فریادی...

 و از آن روز های دور و خوب" نوشتن " با مایه یی از نوستالوژی ...گویش هستی  ام شده...اما اگر دیر دیر....
اصلا ارزش نگارش به این است که آدم خودش  را  زنده  از دل گذشته  های مدفون بیرون می کشد ...امشب  از نوشتنم بسیار لذت بردم ..گرچه شام بچه هایم دیر شد..وامیدوارم سرتان را به درد نیاورده باشم...!

+ نوشته شده در 22:37 توسط نسرين.
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
زمستان ها و دیکتاتوری ...
امسال مشهد از وجود سرما و برف زمستان قدیم ها را حس  می کند .ما که خانه مان (آپارتمان ۱۱۲متری )پای کوه است ...سرما گزنده تر به تن می نشیند...روزهایی که گاز از خانه های مردم و اهر رفته بود...نیما و عمار از سر دلسوزی و همدردی شعله گاز را کم می کردند و زمانی که خبر قطعی گاز در اهر را شنیدند ... قاطعانه شومینه را خاموش می کردند و  عرصه ر ا بر من تنگ... اما در دلم هنوز تحسین شان می کنم!

اما تعطیلی هایی که پشت سر هم اعلام می شد نمی دانم چرا شادی در پوستم حس می کردم...آخر این تعطیلی ها جز رخوت و تنبلی و عقب ماندن ها حاصلی دارد ؟اما چرا در خانه ماندن شادمان  می کند..و ازسوسیس و یا کالباس خوردن ها  و نوشابه گاز دار ...حال می کنیم...!؟راستی چرا ؟ ایا تو هم چنین احساس می کنی... یا من نوستالوژی می نگرم...من وقتی با پیر و جوان روزگار صحبت می کنم هم عقیده ایم...

... که سرما  همراه با افکار عجیبی مرا به یاد کودکی هایمان و اهر می برد ...آن روز ها یی که شاگرد دبستان بودم ...و راهنمایی و بزرگتر که می شدم هرچه آن روزهای پر برف و خوب  را می کاوم ... یک چنین تعطیلی یادم نمی آید!اگر هم بود تن رنجورم و مریضی ها بود که  از مدرسه دور م می کرد ...۴ ابتدایی که بودم خیلی نحیف شده بودم یکروز معلم مان که یادمه خانم تقی زاده بود...خواهرم بهنوش را که ششم بود و همان مدرسه...صدا زد و گفت ک به این خواهرت برسید گوشت ..جگر و دور مچ دستم را نشان داد که خیلی لاغره ....بهنوش هم که بچه زرنگ و با هوش مدرسه  بود... توام با سرفه ها..   گالش های سیاه به پایم می کردم و تا زانو در برف بودیم و همین طور ر اه  مدرسه  را خودمان باز می کردیم و نه استانداری  نه اداره یی نه بولدوزریی و نه شن پاشی در کار بود نه اطلاعیه یی...اما ظهر می شد و به خانه می رسیدم دستگیره اتاق که می چرخاندم بوی آبگوشت .. با به ... سیب زمینی های پخته ... بوی نعنا و آش و یا پلوی دم کرده و سبزی که روی والور گوشه ی اتاق بزرگمان می پخت و بوی گرم زندگی به صورتم می زد !

+ نوشته شده در 20:35 توسط نسرين.
جمعه بیست و پنجم آبان 1386
شادی و صفا ی غم انگیز...
...دوست ـ ی دیرینه و همیشه ام برایم نوشت...وبلاگت خیلی غم انگیزه!

او راست می گوید...

اما

رنج ها ی من هم براستی غم انگیزند...چه کنم...

چون وقتی از مادرم می نویسم... از چرخ خیاطی از...

زندگی ...خواهر ..م ..آدمها..گریه ها ...روضه ها و شله ها...ی مادرم و  ...برادر ...اهر....کوههایش...درختها ..خانه مان .....آرامش و طراوت و نشاط عجیب و غریبی به سراغم می آیدکه ...گویی میان دشت و باغ ... سبزی ها و گلهای داوودی و بنفشه و رعنا ..که پدرم هرشروع بهار دور تا دور حیاط خانه می کاشت ...و  کودکی هایم را می یابم در همان خانه که هر چه شادی های کودکانه ام را از آن بود...پس اجازه نما برایم تا بنگارم ...

خلاصه بازهم تقدیر از دوستان که ...در آه و سوگ من همدرد ی می کردند...دوست داشتم در چند ساعتی که دیارم بودم با فرزندانم ..وب نویس و دوستان را زیارتشان کنم اما نشد...ما  و من غریب و حقیر توسط عمو و ..زاده ام از ساعت مراسم بعد از ظهر خبر داشتم....... و دقیقا ۵/۲ مقابل مسجد سفید رسیده بودیم با قدمهای خسته و قلبی اندوهبار و چشمان اشکبار..

ا ینها که می نویسم چه بسا زیاده است...پر گویی...کش و قوس ....اما برای من و یا هر کسی مثل  نسرین  اتفاقی است که رنگ وبوی دیگری دارد  از  جنس تنهایی ...دوستی ...غریبانه های مادرم  و به عبارتی اهر و نوستالوژی من.... ! 

+ نوشته شده در 12:46 توسط نسرين.
سه شنبه هشتم آبان 1386
کتاب قصه های "چرخ خیاطی" ... من!
....پنج سال پیش بود...نام داستان یا باصطلاح رمان ...ام را چرخ خیاطی گذاشتم....هنوز مادرم کار می کرد . من بشدت به زمان های کودکی ام برگشته بودم...توی پستو که نمازخانه ی مادر بزرگم بود... کیسه رنگ حنا ...پارچه های مشتری و طاقچه های تاریک پشت رختخواب ها...ووو..و بوی آن روزگار و آدمها به مشامم می خورد ... می نوشتم و لذت  می بردم..یکروز  عصر مادرم از اهر بمن زنگ زد و گفت:نسرین ! تو آمدی خانه ..هرچه چای میوه و شیرنی جلوت می گذارم نمی خوری...و غمگین نشسته یی!...بعد دست از چنین نوشتن کشیدم....

.............

تکه هایی از "نوشته هایم را برایتان تقدیم میکنم...ناپخته و ناشی است..ادعایی نیست...بمناسبت مادرم و مرگ غریبانه اش....امیدوارم روزی کتابش بدستان برسد...

.............................................................................................................................

و  اهر بيش از هر زمان ساكت و آرام به نظر مي آمد . شهري دور از هياهو و دور تر از پايتخت بود.كوههاي بلند وپهن   و كبود رنگ بزكوش و اهر مثل دو آدم غريبه  مي مانند كه روبروي هم چمباتمه زده و و از ميان ابرهاي  پرپشت  زل زده اند به همديگر و سالیانی است که در دل يكديگر مي كاوند و هيچوقت از راز هم سر در نياورده اند. .شهر در ذرات سرد برف يا آفتاب سوزان مرداد نا پيدا بماند بزكوش همچنان گويي به آسمان تكيه زده و از همه  جاي اهر نمايان است و   شهررا  را در ميان كوهها و گورستانها و راههاي خاكي  روستايي كه از روي بام  خانه مان مثل نخ هاي باريك و دراز  پيدا بود ،مي نگرد....

مادر از پيش خواهرش بر نگشته بود .پدر  رفته بود از خانه همسايه روبرو  كنده بياورد  تا بخاري دكان  خاموش نشود .پدر سه سال پيش يكدفعه  به فكر بقالي گري افتاد و خيلي زود  دكان در گوشه سمت راست حياط خانه بنا شد ، تاريك و سيماني . يك در آهني بزرگ دكان به كوچه و يك در كوچك به داخل حياط. در قفسه هاي جلو شيشه زيپ و قوطي هاي  نخ ، دگمه هاي ريز ،آدامس بادكنكي و راديو قديمي بود كه از طاقچه خانه به قفسه دكان  و پفك ــــ برنج ونخود  لپه در حلبي هاي نصف شدهـــــــ كرسي كه در خانه بزرگ ما را كنار هم  گرم و جمع مي كرد ، پدر از  چند تخته سالم آن ميزي  درست كرده  وپايه هايش را بلند تر ساخته بود و براي آنكه چوبهاي كهنه آن پنهان بماند رويش قاليچه ضخيم كوچكي انداخته  و ترازوي تازه  دكان و وزنه ها  روي آن بود. ــآنقدر كه صداي گفتگو و خوش وبش از داخل دكان به گوش مادر مي رسيد از بالا پايين رفتن كفه هاي ترازو خبري نبود و چرخ دكان پدر به كندي مي چرخيد. __________مادر كه ماسوره .....

در حاليكه  نخ را به دور قرقره مي پيچيد ميگفت : بچه ها... حواسم را خراب نكنين و همه را از اطراف خودش وچرخ و پارچه و قيچي دور مي كرد. لحظه ايي  با طول وعرض ور مي رفت بعد  پارچه را روي فرش پهن مي كرد ، به پارچه زل مي زد ، در همان موقع دست راستش به طرف قيچي   چدني و سنگين مي خزيد ، و در حاليكه چشمان درشتش  مرتب پارچه را مي كاويد ،  ودر سكوتي كه  تيزي قيچي و توجه خياط حس مي شد به آرامي  پارچه  را از بالا بطرف يقه ، شانه و حلقه آستين و دور باسن و ...مي بريد.برش  خورده ها رابراي وصل و كوك زدن  و پرو به يك طرف آماده  مي گذاشت و تكه هاي اضافي ولو به اندازه كف دست را لوله كرده ،مي بست و در جاي مخصوص مي گذاشت تا به صاحبش برگرداند. .......... 

يك روز پس از مرگ  نابهنگام پدرم به خواب مادرم آمد. در راهرو را يواش باز كرده‏، نگاهي دردمندانه به داخل خانه انداخته ومي گويد:حاجی خانم ..تنها ماندی!

+ نوشته شده در 23:24 توسط نسرين.
جمعه چهارم آبان 1386
"غم های شهریور" مادرم در مشهد تا چهلم اش در اهر
...سلام

این روزها که در خالی های زمان و اوقاتم سری به نت می زنم تنها دلخوشی و تسلایم پیامهای دوستان است که مرا تنها نمی گذارند... حالا دلم می خواهد برای شما یا برای خودم  بنویسم و بازهم بنویسم رای شما  از اهر...نوستالوژی زیستن ما ...و گریه هایم را ...

در سکوتی که مانده بودم و  مادرم با بیماری آلزایمر...پارکینسون   و روزگار مان پر نیش و زخم... شده بود ...اما باز هم یک اهری و اتفاقات ساده که می دانست چه برمن می گذرد..می نوشت : نه وبلاگی نه مهتابی...چه خبر؟ می نوشتم مادرم و گرفتارم ...حالا بجای مهتاب ـ ابرهای آسمان برای من گریه کردند...آن ظهر گرم ۱۱ شهریور مشهد که هنوز مادرم بود ...که می گفت : سن اولماسان من یوخام... و همین طور قصه ی من ومادرم درست از آب در آمد...سینه ام پر از حرف است...الان دوست دارم خلاصه نویسی کنم ٫ چرا  سرتان را به درد بیاورم ـ

می خواهم بگویم برایم بسیار پر ارزش است که اتفاق غمناک مرگ مادرم  تا جهان رفت...مادرم که  از شهر و دیارش دور کردند تا برای ابد در حسرت خانه ش و دیوار و گلهایش  بمیرد...و از مشهد برایش قفسی درست شد (کردند) که بالهایش کنده شد و دیگر  پریدن  را فراموش می کرد و زندگی را....اما خانه اش را هم چنان جستجو می کرد... این که مادرم و مرگ غریبانه اش را  دوستان و همشهری های مهربان تسلیت نوشتند و خبر آن آنسوتر ها پیچید ...برای من مفهومی جهانی داشت. آخر مادرم در خانه های شما هم حضور داشت ـ دارد ...پیراهن و دوپیس هایی که برای خانمها و یا مادرای شما می دوخت با چه شوق و رنجی....ابا دستان پر هنر  و ظرافتش که  همیشه و شب وروز کار کرد و نیاسود تا روزی که سر به بالین ..... این ...ها خاطرات زنده یی است که یقین دارم اهری ها و اشنایان و دوستان مادرم در  دل و خانه هایشان و یا در بقچه ها دارند و  حتما برای یاد مادرم  اشکی ....در چشمها یشان...

 حرف کوچک من قصه ی بلندی دارد...چهلم مادرم روز جمعه ۱۱ آبان در اهر در مسجد سفید است ... به امید خدا اهر خواهم بود ...دلم می خواهد ماوی را ببینم ...مجتبی .. رضا ...شهربانو... علی ن ....و و و ....قلب تنها ...اهرلی...اهری...و می خواهم بگویم بیادتان خواهم بود تا اهر...... 

+ نوشته شده در 19:4 توسط نسرين.
جمعه بیستم مهر 1386
سلام خسته و اندوهبارم ........
.....هنوز باورم نیست

خانه مان بی او

شهرمان بی او

بی صدای چرخ خیاطی...

بگذار

هنوز برای

مادرم بگریم ......

+ نوشته شده در 9:58 توسط نسرين.
جمعه بیستم مهر 1386
نوستالوژی زندگی و مرگ مادرم از اهر تا مشهد..........
 

 يك خبر بد

نسرين عزیز از وبلاگنويس هاي اهري ساكن در مشهد ٬ مادرش را از دست ميدهد با غمي وافر  .  و با همه ارقام نوستالژي هايش ٬ یا صفر و یک هایش به هم خورده مينمايد . تسليت وبلاگنويس هاي اهري و دوستان غير اهري نثار روح خانمي كه زمانی  " خياط " قهاري بود و مظلوم و دردمند و مهربان و زجر کشیده و پاک با چهره ای نورانی و  هم محله ای مان  .  روحش شاد  . تسلیت ما را پذیرا باشین . روزگار است دیگر ! در این روزای پر از زنبورهای زرد رنگ که نه عسل بافند و نه نیششان مداوای وجودت میتواند باشد  . نشستم و به خیام تفال کردم که چنین آمد :

چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ

پیمانه که پر شود ٬ چه بغداد و چه بلخ

می نوش ٬ که بعد از من و تو ماه بسی

از سلخ به غره آید از غره به سلخ

باقی بقای عمر تان .

+ نوشته شده در  86/07/03ساعت   توسط صادق اهري  |  10 نظر
+ نوشته شده در 9:29 توسط نسرين.
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386
نوستالوژی طبیعت زیبای خانه ی پدری... و مادرم

+ نوشته شده در 21:38 توسط نسرين.